تبلیغات
میکده

نگارش در تاریخ یکشنبه 1 اسفند 1389 توسط ساقی ...

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدایان مده خزینه دل به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان غلام همت سروم که این قدم دارد
رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست             نهد به پای قدح هر که شش درم دارد
زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار که عقل کل به صدت عیب متهم دارد
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان کدام محرم دل ره در این حرم دارد
دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری که جلوه نظر و شیوه کرم دارد
ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد




طبقه بندی: حافظ، 


نگارش در تاریخ سه شنبه 25 آبان 1389 توسط ساقی ...

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت؟
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت
درویش! مکن ناله ز شمشیر اَحِبّا کاین طایفه از کشته ستانند غرامت!
در خرقه زن آتش، که خمِ ابرویِ ساقی بر می‌شکند گوشه‌ی محرابِ امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم! بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت




طبقه بندی: حافظ، 


نگارش در تاریخ یکشنبه 23 خرداد 1389 توسط ساقی ...

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آن چه می پنداشتیم
تا درخت دوستی بر کی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم




طبقه بندی: حافظ، 


نگارش در تاریخ دوشنبه 17 خرداد 1389 توسط ساقی ...

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود
زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه میکردن پریا
گیسشون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلند ترک
از شبق مشکی ترک
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشتشون سرد و سیا قلعه ی افسانه ی پیر
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر میومد
از عقب از توی برج ناله ی شبگیر میومد
پریا گشنتونه؟
پریا تشنتونه؟
پریا خسته شدین؟
مرغ پر بسته شدین؟
چیه این های های تون؟
گریه تون وای وای تون؟
پریا هیچی نگفتن،زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه میکردن پریا


ادامه مطلب

طبقه بندی: احمد شاملو، 


نگارش در تاریخ شنبه 8 خرداد 1389 توسط ساقی ...

قطار میرود
 تو میروی
 تمام ایستگاه میرود
 و من چه ساده ام که سالهای سال
 در انتظار تو
 در کنار قطار رفته ایستاده ام
 وبه نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام .
 
( قیصر امین پور)




طبقه بندی: قیصر امین پور، 


نگارش در تاریخ دوشنبه 3 خرداد 1389 توسط ساقی ...

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
روا بود که چنین بی‌حساب دل ببری
مکن که مظلمه خلق را جزایی هست
توانگران را عیبی نباشد ار وقتی
نظر کنند که در کوی ما گدایی هست
به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز
ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست
کسی نماند که بر درد من نبخشاید
کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست
هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی
از این طرف که منم همچنان صفایی هست
به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت
هنوز جهل مصور که کیمیایی هست
به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید
و گر به کام رسد همچنان رجایی هست
به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست

سعدی

که در جهان بجز از کوی دوست جایی هست





طبقه بندی: سعدی، 


نگارش در تاریخ دوشنبه 3 خرداد 1389 توسط ساقی ...

سلام، دوست دارم این وبلاگ رو با این شعر از سعدی شروع کنم:

تو را سری است که با ما فرو نمی‌آید
مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید

کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر
که آب دیده به رویش فرو نمی‌آید

جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب
که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید

چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت
بر اوفتاده مسکین چو گو نمی‌آید

اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش
بد از من است که گویم نکو نمی‌آید

گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید
که هیچ حاصل از این گفت و گو نمی‌آید

گمان برند که در عود سوز سینه من
بمرد آتش معنی که بو نمی‌آید

چه عاشق است که فریاد دردناکش نیست
چه مجلس است کز او های و هو نمی‌آید

به شیر بود مگر شور عشق سعدی را
که پیر گشت و تغیر در او نمی‌آید




طبقه بندی: سعدی،